محمد بن حسين البيهقي
741
تاريخ بيهقى ( فارسي )
تا سزاى خويش ببيند 1 ، كه خراسان و عراق بسر او و برادرش شد 2 . و چون بسر كار رسيدى و شاهد حالها بودى ، نامهها پيوسته نويس تا مثالهاى ديگر كه بايد داد مىدهيم . گفت : فرمان بردارم و بازگشت و با بونصر بنشست و درين ابواب بسيار سخن گفتند و ديگر روز مواضعت 3 نبشت ، بدرگاه آوردند و بونصر آن را در خلوت با امير عرضه داشت و هم در مجلس جوابها نبشت ، چنان كه امير فرمود و صواب ديد و بتوقيع مؤكّد گشت . و روز سهشنبه پنجم ماه ربيع الآخر خواجهء بزرگ را خلعتى دادند سخت فاخر كه درو پيل نر و ماده بود و استر و مهد و باز ، و غلامان ترك زيادت بود ؛ و پيش آمد ، امير وى را بنواخت به زبان تا بدان جايگاه كه گفت : خواجه ما را پدر است و رنجها كه ما را بايد كشيد او مىكشد . دل ما را ازين مهم فارغ كند كه مثالهاى او برابر فرمانهاى ماست . وزير گفت : من بندهام و جان فداى فرمانهاى خداوند دارم و هر چه جهد 4 آدمى است درين كار بجاى آرم . و بازگشت با كرامتى 5 و كوكبهيى 6 سخت بزرگ و چنان حقّ گزاردند 7 او را كه مانند آنكس ياد نداشت . و ميان او و خواجه بونصر لطف حالى 8 افتاد درين وقت از حد گذشته ، كه بونصر يگانهء روزگار 9 را نيك بدانست 10 ؛ و درخواست از وى تا با وى معتمدى از ديوان رسالت نامزد كنند كه نامههاى سلطان نويسند باستصواب 11 وى و هر حالى نيز بمجلس سلطان بازنمايد 12 آنچه وى كند 13 در هر كارى . دانشمند 14 بوبكر مبشّر دبير را نامزد فرمود بدين شغل و بونصر مثالهايى كه مىبايست او را بداد . و ديگر روز وزير برفت با حشمتى و عدّتى 15 و اهبتى 16 سخت تمام سوى هرات ، و با وى سوارى هزار بود . و امير ، رضى اللّه عنه ، روز دوشنبه بيست و پنجم ماه ربيع الآخر سوى يمنآباد و ميمند 17 رفت به تماشا و شكار . و خواجه عبد الرّزّاق حسن 18 به ميمند ميزبانى كرد ، چنان كه او دانستى كرد ، كه در همهء كارها زيبا 19 و يگانهء روزگار بود ، و دندان مزد 20 به سزا داد ، و وكيلانش بسيار نزل 21 دادند قومى را كه با سلطان بودند . و امير بدان بناهاى پادشاهانه كه خواجه احمد حسن ساخته است ، رحمة اللّه عليه ، به ميمند بماند ،